تمامی مطالب موجود در این سامانه از وب سایت های دیگر و بدون دخالت انسانی جمع آوری شده , لذا تمام مسئولیت آنها بر عهده وب سایت منبع میباشد. مطالب مغایر با قوانین جمهوری اسلامی ایران را از طریق بخش تماس با ما به ما اعلام کنید.


ورود به کانال تلگرام


کافه مهتاب  

منو برد کافه مهتاب
شاید چیز ساده ای به نظر بیاد
ولی من میدونم که با عشق انجامش داد، الکی نبود، واقعی بود
پر از مهربونی بوده وقتی کافه رو دیده که هم اسم منه و یه روز دستمو میگیره و بدون این که بهم بگه منو میبره اونجا
یه وقتایی خیلی خوش به حالمه

ادامه مطلب  

 

از عصر آبجی اسرار می کرد بریم بیرون ولی من قبول نمیکردم طفلک گفت شاممونو ورداریم بریم ساحل ، گفتم من حوصله ندارم شما ها برین ، شام رو خونه خوردیم ، همه گفتن بریم گشت شبونه ای بزنیم و برگردیم دیدم خیلی خودخواهیه بقیه به خاطر من نرن ...
الان خیلی خوشحالم که رفتم ، رفتیم یه جای دنج به دور از نور مصنوعی ...
امشب اولین باری بود تو شب ترسی از تاریکی دریا نداشتم شاید به خاطر نور زیبای مهتاب بود ، دوست داشتم چند ساعت زیر نور مهتاب روی شنهای ساحل بشینم و ب

ادامه مطلب  

من و مهتاب و شب و هوای عالی....  

 
بی تو مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتمهمه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتمشوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،شدم آن عاشق دیوانه كه بودم
در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشیدباغ صد خاطره خندیدعطر صد خاطره پیچید
یادم آمد كه شبی با هم از آن كوچه گذشتیمپرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیمساعتی بر لب آن جوی نشستیمتو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهتمن همه محو تماشای نگاهت آسمان صاف و شب آرامبخت خندان و زمان رامخوشه ماه فرو ریخته در آبشاخه ها دست برآو

ادامه مطلب  

امشب - مهتاب- تمام نجابت یک قرنش را به رخ این زمینیان می کشد...  

امشب مهتاب رخ می نمایاند ...
امشب پس از 70 سال مهتاب زیباترین ؛ نورانی ترین ، نجیب ترین
و بزرگترین زیبائیش را به رخ تمام زمینیان می کشد.
 
امشب شب چهاردهم ماه است واین حادثه هر70 سال یکبار
رخ می دهد ، این همه زیبایی ونجابت حضورش را از دست ندهید
 
امشب خداهم به نجابت مهتاب می نازد 
 
 
ضمنا تنها نمی چسبد...
به عمر شما را نمیدانم!!
اما میدانم چونان شبی دیگر
به عمر من دیگر کفاف نمیدهد

ادامه مطلب  

داستان عجیب اماواقعی 1  

سلام نویسنده نیستم اماسعی میکنم یک داستانی روشرح بدم 
دوستدارم داستانم ازانجای شروع کنم که امیرومریم باهم اشناشدن 
انهاهمدیگر رادرخانه همسایه قدیمی مریم دیدن 
وامیربه مریم پیشنهاد ازدواج دادمریم هم قبول کرد کی از امیر بهتر 
امیر متورسازبود وشغل ازادی داشت اوقبلا یک بار ازدواج کرده بود 
باخانمی به نام مهتاب .مهتاب چون باردارنمیشد امیر تصمیم به طلاق گرفت
ولی چون مهتاب امیر راخیلی دوس داشت تصمیم گرفت ازراه دیگری امیر را پیش خودنگه دارد

ادامه مطلب  

معرفی کتاب مهتاب خین  

کتاب "مهتاب خیّن"، روایتی است از فرمانده بسیجی حسین همدانی از دوران انقلاب، کردستان و دفاع مقدس که به اهتمام حسین بهزاد به نگارش در آمده است.راوی این رویدادها سردار سرتیپ پاسدار حسین همدانی؛ از فرماندهان ارشد جبهه میانی سر پل ذهاب، از بانیان گمنام لشکر 27 محمد رسول ا... ، نخستین فرمانده لشکر 32 انصار الحسین و فرمانده لشکر 16 قدس سپاه در دوران دفاع مقدس هشت ساله ملت ایران است. در بخشی از این کتاب که به قلم ناشر نگارش یافته آمده است:" مهتاب خیّن رو

ادامه مطلب  

زیر نور ماه  

همیشه منتظر نیمهٔ  ماه هستم. منتظر شبای مهتابی. شبایی که قرص ماه کاملِ  همه چیز  رو ساده تر و صمیمی تر میبینم. لذتی بالاتر از انداختن رختخواب کنار پنجره و دراز کشیدن زیر مهتاب و خیره شدن به ماه نیست! زیر نور ماه، آرزوهای آدم سادگی بیشتری داره!
کاش هیچ ماهِ  شب چهارده ای پشت ابر نمی موند!

ادامه مطلب  

 

سوم آبان ماه مصادف با درگذشت استاد #فریدون_مشیری
بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتمهمه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتمشوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودمشدم آن عاشق دیوانه که بودم !
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشیدباغ صد خاطره خندیدعطر صد خاطره پیچید
یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیمپر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیمتو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهتمن همه محو تماشای نگاهتآسمان صاف و شب آرامبخت خندان و ز

ادامه مطلب  

عشق  

بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست
آه، بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاد در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پر زدن چلچه هاست
بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
باز می پرسمت از مساله و دوری عشق
و سکوت تو جواب همه ی مساله هاست
 

ادامه مطلب  

 

مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه چشم شدم خیره به دنبال تو گذشتم
لبریز شد از جام وجودم همه خاطره....
در این وا نفسا روزگار من بیچاره در این روزگاری که در آن هیچ کس نیت که در بیشه ی عشق قهرمانن را از خواب بیدار کندد ....
پشت دریاها شهری است که در ان پنجره های رو به تجلی باز است و ...
و چه جالب از این شهر و از این همه بودن و من در این وانفسا...چه باید بکنم..
من و این همه دویدن ...
نوشتن بدون حتی ذره ای فکر کردن..
 من در این لحظات به این می اندیشم که چه باید کرد.

ادامه مطلب  

بی تو مهتاب شبی  

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم...
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عااااشق دیوانه که بودم..
در نهانخانه یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی باز از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخاسته گشتیم....
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

ادامه مطلب  

ایده هایی برای زندگی 16  

امیدی برای کبو تر  شدن انتهای یک قمری بود که از کنار قدم من  پرواز نمی کرد.
لا لا لا لا را آواز ساختن  شد لابراتور    لا لا لا لا    برا تو      ق.
می گویند زیاده هایی که می خواهی   وقتش  آینده است  گفتم  زیاده خواهی نیست   ریاضی خواهی ست.
درعمق  تاریکی   زنی به  نام ستاره نترسید   مهتاب و شبنم  دیگری را  خواهر بزاید.
 
   
ا
 

ادامه مطلب  

برگزاری نشست کتابخوان  

با سلام
دیروز نشست کتابخوان در کتابخانه مهتاب تشکیل شد وکتابهای شهید عشق نوشته احمد تورگوت،رد پای عشق نوشته مهدی محدثی،عقرب های کشتی بمبک نوشته فرهاد حسن زاده،رابعه نوشته فوادفاروقی معرفی شدند. وشرکت کنندگان در این نشست خلاصه ای از کتابهای فوق را ارائه دادند.

ادامه مطلب  

 

مهربان ترین قسمتِ زندگیِ هر شخصی؛ 
زمانی ست که آن کسی را که دوست دارد، دوستش بدارد!
منظورم را میفهمی؟
اینکه کسی باشد که تو را آنطور که دلت می خواهد دوست بدارد، می شود مهربان ترین قسمتِ زندگیِ تو... نسبت به تمامِ مسائل خوش بین می شوی، لبخند میزنی، ایده می دهی، فکرت باز میشود و حتا دیگر نسبت به مسائلی که دلت را میزد واکنش نشان نمیدهی!
در دوست داشتن، نیروی عجیبی نهفته است. 
این را وقتی که تو را خیلی دوست داشتم فهمیدم
 
***************************
اه یه شب تنهای

ادامه مطلب  

کجایی  

من بی تو از خود نشانی نبینم،
تنهاتر از هر چه تنها
همداستانی نبینم.
با من بمان ای تو خوب، ای یگانه
برخیز، برخیز، برخیز
........
الا دریاب - می گفتم به دل - دریاب
تو عمری در کویر خشک سرکرده،
اگر جوئی همان است این، همان دلخواسته نایاب
شب است و بیشه باران خورده و مهتاب...
........
تو ای پری کجایی؟

ادامه مطلب  

تبریک هفته کتاب  

با سلام شروع هفته ی کتاب رو به تمامی هموطنانم تبریک میگم برنامه های کتابخونه مهتاب تو این هفته عبارتند از مسابقه نقاشی با موضوع کتاب وکتابخوانی 2-مقاله نویسی در مورد کتاب وکتابخوانی بازدید مدارس ضمناً24آبان به مناسبت روز کتاب ثبت نام در تمامی کتابخانه های عمومی به صورت رایگان صورت می گیرد.

ادامه مطلب  

دلم تغییر می خواهد...  

دلم باران دلم دریا دلم لبخند ماهی ها دلم اغوای تاکستان به لطف مستی انگور دلم بوی خوش بابونه می خواهد... دلم یک باغ پر نارنج دلم آرامش ِتُرد وُ لطیف ِصبح شالیزار دلم صبحی سلامی بوسه ای عشقی نسیمی عطر لبخندی نوای دلکش تار و کمانچه از مسیری دورتر حتی... دلم شعری سراسر دوستت دارم دلم دشتی پر از آویشن و گل پونه می خواهد دلم مهتاب می خواهد که جانم را بپوشاند دلم آوازهای سرخوش مستانه می خواهد دلم تغییر می خواهد...  دلم تغییر می خواهد...

ادامه مطلب  

امشب به ساز خاطره مضراب مي زنم....  

 
امشب به ساز خاطره مضراب می زنم 
               مضراب را به یاد تو بی تاب میزنم 
 
آری، کویر عاطفه ام،  تشنه ی توام 
               دل را به یاد توست كه بر آب میزنم 
 
فانوس آسمانی و من هم ستاره وار 
               چشمك به سوی زورق مهتاب می زنم 
 
رفت آن شبی كه اشك مرا خواب می ربود 
               " امشب به سیل اشك ره خواب می زنم "
 
بین هجوم این همه تصویر رنگ رنگ 
               تنها نگاه توست كه در قاب میزنم 
 
       حسین منزوی 
 
 

ادامه مطلب  

معرفی کتاب آفتاب مهتاب چه رنگه  

نویسنده: افسانه شعبان نژادناشر: هنر آبیموضوع: ادبیات
افسانه شعبان نژاد در 1 اردیبهشت ماه سال 1342 ، در شهداد از توابع کرمان به دنیا آمد. وی از کودکی بهخواندن شعر و کتاب علاقمند بود. شعبا ننژاد فعالی تهای هنری خود را در سن 18 سالگی و با چاپ اولینمجموعه داستانش برای نوجوانان با نام «نه من نم یترسم » در یکی از مج الت آموزش و پرورش، آغاز نمود.فعالیت او در زمین هی ادبیات کودک و نوجوان از سال 1364 ، در همکاری با مجله «کیهان بچه ها » شروع شد.شعبا ن نژاد تحصی

ادامه مطلب  

تو را گم كرده ام  

بعد مدتها میخام یه شعر بزارم.................
 
 
 
تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب 
بدینسان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب 
تبی این گاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه 
چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب
تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من 
که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب 
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست 
چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب 
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو 
که این یخ کرده را از بیکسی "ها" می کنم هر

ادامه مطلب  

نامه ی ششم  

شمعی درشب
مرواریدی درصدف روزگار
خوردستاره ای را درهوس خواب
ستاره زبانی باز گشود
گفت چه کردم درحقت ای پادشاه
جز این بود که شب تا سحر سپیده دم
درکنار صدف شب
برایت رقصیدم ز گل زیباتر
ماه زبانی باز گشود 
درمیان این صدف مرگبار
چوشمعی سوختم تا که شدم مهتاب
نگردید این روزگار ب کام من شیرین
فقط خوردم ز آن تلخی و ناکامی
درست تا که خواست باز گشاید ستاره لب
نوری فروزان برد همه را ز شب
خورشید جون نگین فیروزه 
درخشیدو گفت نیست چیزی ز من زیبا تر

ادامه مطلب  

 

بعضی ها پیش از اینکه بمیرند دفن میشوند.
 
از مردن نمی ترسم، اما ازینکه خیلی وقتها پیش مرده بودم خجالت زده ام.
بیشتر از پدرم که با مردنم همه آرزوهایش مرد.
از مادرم که طفل نو ماهه اش مرده تولد شد.
شرمنده از تمام روز های که خرشید برایم طلوع کرده بود.
آن شب مهتاب که همیشه تنهای های شبم را باهاش خلوت میکردم ازم روخ گرفته بود، اینگار شب از غم مردنم سیاه پوشیده بود.
به پدرم زنگ زدم که بگویم مرده ام. اما او قبلان دفنم کرده بود.

ادامه مطلب  

 

هر روزم را درگیر تو  بودم،سالها را به نظاره ی چشمانت نشستم،عطر تورا هر روز بوییدم و دل زده نشدم،
اما!!!!!!
چگونه است که در یادم نمانده ای،همه شبیه تواند،عطرها هم بوی تو را میدهند،
وای بر من!به گمانم پيري دچارم شده،امروز هم دیگری را با تو اشتباه گرفتم،حال مرا میببنی،نسیان پيري به جای فراموشی تورا در یادم صدها بار تکرار کرده است.

ادامه مطلب  

 

دردشت خیس خاطرم چشمان تو مهتاب بود
گل واژه های خنده ات همچون شراب ناب بود
              دل درتمنای تو ، بیتابی اش بسیار بود
    باید بسویت آمدن ، گر آتش و گر آب بود
 
 
 
 
هرچه کردم که شود خاک غم دیده و دل
قلم افشا نمود سر دل و دیده من
      این خطوطی که رخم میشکند پيري نیست
رد عشق است بر این چهره خشکیده من
 
 
 
 
 
من به اندازه ی بی مهری چشمان تو غمگین ماندم...
وبه اندازه هر برق نگاهت به نگاهی نگران...
تو به اندازه تنهایی من شاد بمان...
 
 
 
 

ادامه مطلب  

بنام خداوند ...  

بنام خداوند ِ مرغ و خروسخدای زن و مرد و ماه و عروسبنام خداوند چرخ و فلکخدائی چو مادر بُوَد بی کلک
بنام خداوند ِکفتار پیردهد روزی ات را ز بالا و زیرخداوند روزی ده و رهنمایهمو نام او رب بُوَد هم خدای
بنام خداوند گرگ و پلنگخداوند مار و خدای نهنگخدائی که خلق کرده ماه و سپهررسولان فرستد نه از بهر شعر
بنام خداوند بیگ بنگ و رعدخداوند نیکی ، خداوند سعدبنام خدائی که مرد آفریدزنانی قوی تر ز مرد آفرید
بنام خداوند جنگ و نبردخدائی که آتش کند برد و سردخداو

ادامه مطلب  

اين زندگي من است  

هر بار شماره‌ی میم را می‌گیرم تصویر روشنش را می‌بینم. آن لبخند خیلی آرام و موهای خیلی سفید و نوری كه از چهره‌اش می‌تراود. شبیه مهتاب می‌ماند. این‌ها ربطی به این ندارد كه من عاشقش هستم. نمی‌دانم هستم یا نه. این كه در دل دارم دیگر عشق نیست. آرام‌تر است و شاید واقعی‌تر، نمی‌گویم به‌تر، چون هر چیز واقعی الزاماً خوب نیست، اما چیزی است كه واضح است و من هر چه هم بگویم نمی‌دانم و نمی‌شناسم، دروغ گفته‌ام، چون آن چیز وجود دارد و هست و همان‌وری م

ادامه مطلب  

 

بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتمهمه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتمشوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودمشدم آن عاشق دیوانه که بودم !
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشیدباغ صد خاطره خندیدعطر صد خاطره پیچید
یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیمپر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیمتو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهتمن همه محو تماشای نگاهتآسمان صاف و شب آرامبخت خندان و زمان رامخوشه ماه فرو ریخته در آبشاخه ها دست برآورد

ادامه مطلب  

 

 
خوشحالم که بعد از این سکوت طولانی می خوام از خودم یه شعر با حال و هوای عاشورا بذارم
یه  شعر که داغه و الان تمومش کردم
که با حال و هوای این روزام سازگاره
که از شنیدن ظلم ها بی تاب میشم  و دلم می خواد همه ی ظلم ها رو پاک می کردم و هیچ کدوم از هتک حرمت ها رو نمی شنیدم 
مطئنا جا داره بهتر بشه
اهل فن نظر بدن به دیده منت می پذیرم
 
پ.ن همه اهل فن هستید از نگاه من 
 
همین
 
 
در ذهن خود شمایل ارباب می کشم
بعدش کنار خیمه ی او آب می کشم
تصویر کوفیان وفادار قص

ادامه مطلب  

هاجر پیری زندانی آزادیخواه کرد ، نزدیک به 9 سال در زندان است را بیشتر بشناسیم  

هاجر پيري زندانی سیاسی کُرد که سال‌ها در تبعید به سر می‌برد. این زندانی سالها پیش به زندان‌ کرمان منتقل شد، بدون اینکه از حقوق قانونی خود بهره‌مند باشد.

به گزارش کانون مدافعان حقوق بشر کردستان، هاجر پيري زندانی سیاسی کُرد اهل نقده ۳۳ ساله که اردیبهشت سال۱۳۸۶ در نقده توسط اطلاعات سپاه بازداشت شد٬ وی پس از گذشت دوماه بازداشت درشهر نقده به اطلاعات ارومیه منتقل شد٬ خانم پيري مدت ۵ماه در بازداشتگاه اطلاعات ارومیه تحت بازجویی و زیر شکنجه جسم

ادامه مطلب  

باران معشوقه من است  

دوباره باران گرفت
باران معشوقه‌ی من است
به پیش بازش در مهتابی می‌ایستم
می‌گذارم صورتم را و
لباسهایم را بشوید
اسفنج وار
باران یعنی برگشتن هوای مه آلود شیروانی های شاد!
باران یعنی قرارهای خیس
باران یعنی تو برمی‌گردی
شعر بر می‌گردد
پاییز به معنی رسیدن دست های تابستانی توست
پاییز یعنی مو و لبان تو
دست‌کش ها و بارانی تو
و عطر هندی‌ات که صد پاره‌ام می‌کند
باران‌، ترانه‌ای بکر و وحشی ست
رپ رپه‌ی طبل‌های آفریقایی ست
زلزله وار می‌لرزاندم!


ادامه مطلب  

چشمان تو  

ای  ماه  به  پیش  رخ   تو  ، گشته  خمیده
خورشید   من  از  جانب  چشم   تو   دمیده
زیبایی   چشمان    تو   در    وصف    نگنجد
دو   گوهر   زیبا  به   رخ    ماه   که   دیده؟
تا  پلک    زنی  رخ   بنمایی    به  سحرگاه 
رنگ  از  رخ    مهتاب   به   یک   باره  پریده
رفته زسرش هوش هرانکس که دراین شهر
آوازه     چشمان    تو   را   تا   که  شنیده
آهوکه به چشم شهره میان  همگان  است
با      دیدن   چشمان   تو   عزلت    بگزیده
نقاش  ازل  تا  که  به  چشم  تو   گذر  کرد
صد

ادامه مطلب  

 

 
ماروباش
 
"ما رو باش رو چه درختی اسممون و جا می‌ذاریم، ما رو باش! قسمتی جز اون دو چشم نا مسلمون كه نداریم، ما رو باش! تشنه موندیم ولی مشت آب نااهل و نخواستیم سر ظهر گفتی از جنس نظر كرده‌ی ابریم و می‌باریم، ما رو باش! چشم خشكیده داره به ناودون كوچه حسادت می‌كنه ما به این بغض سمج گفته بودیم ابر بهاریم، ما رو باش! پاكی تو رونق یه دریا ماهی رو شكسته توی تور دریا گفته كه ما صیادیم و غافل كه شكاریم ما رو باش! به هوای تو چراغ حرمت رفیق و كشتیم نارفیق چ

ادامه مطلب  

قشنگ ترین دعا در دنیا  


‌باشما هستم
بله خودِ شما
لطفا نگو*الهی پیر شی*
هیچ میدانی عمرزیادو رسیدن به پيري چه کابوس ترسناکیست؟
پیر که شوی خریدار نداری
پیر که شوی مسبب دعواهای فرزندانت میشوی
پیر که شوی همه میگویند رفتنی ست چه امروز چه فردا
پیر که شوی میان بستگانت پاس کاری میشوی
پیر که شوی کابوس خانه ی سالمندان پایان ندارد
پیر که شوی دیگر عاشق نخواهی بود
همه اش حرف است که عشق اگر واقعی باشد پیر و جوان ندارد
باور کن پیر که شوی نای عاشقی کردن نداری
بله با شما هستم
دعای

ادامه مطلب  

 

راستی محرم دل،
كوچه ی خاطره‌های تو و من، یادت هست؟!
كوچه‌ای مثل همان، كوچهْ مهتاب مشیری
كوچه ی مهر و صفا، كوچه ی پنجره‌ها
پای آن تیر چراغ، وه چه شبهایی بود
خنده‌ها می‌كردیم، قصه‌ها می‌گفتیم
از امید، عشق، محبت كه در آن نزدیكی،
در صمیمیت و پاكی فضا جاری بود
و سخن از دل ما، كه به دریا زده بود
حیف از آن همه امید دراز
حیف از آن همه امید دراز
 
*****************************
 
 
بگذار بگویند او مرد نبود ، این عشق به گریه کردنش می ارزید.
 
دوباره یه شب از شب های

ادامه مطلب  

گمشده!  

ما را چه به این کوچه پس کوچه های خیس باران خورده ی شب. ما را چه به اسارت مهتاب پشت حصار ابرهای روسیاه. حالا باران هر چه قدر هم دوست دارد ببارد. هر چقدر دوست دارد بر سر چادر من بکوبد. گونه های من پیش از این باریدن ها تر شده و این بارش هیچ از روسیاهی ابرها کم نمی کند. نه این که عشق باران به سرم زده باشد و دو ساعت تمام به عشق این معشوقِ بی وفا تمام محله را قدم زده باشم، نه. باران معشوق بی وفایی است که بعد از ماه ها التماس، حجاب از چهره برداشته و دارد از پ

ادامه مطلب  

شب شد و امید دلم بیدار است ...  

شب شد و امید دلم بیدار است
باد پریشان حالی در دل شب بی تاب است
زندگی میگوید نغمه ی دل بسرا
آینه ی دل را زِ بدی ها بزدا
غصه های دل بیمارت را بسپار بر این باد 
خوبی های زمان را نگه دار به یاد
هر زمان در هر جا
با همه
یک دل و یک رنگ بمان
...
دل شب تاریک است
شاید این حال پریشانی تو
بی سبب نیست بر تاریکی شب میزارد
غصه دار است همی بی خواب است
تاریکی شب زینهار است
ور نه این دل زِ بدی بیزار است
شاید این تاریکی درمان دلی بیمار است
شب تاریک با یک رنگی خود بیدار ا

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1